![]() |
![]() |
|
| قطعه های ادبی |
|
در لابلاي برگهاي نم چشم خورده ام جاري شو در خط به خط تنهاييم جاري شو.
جاري شو در قاب سكوتم كه پر از نگاه توست جاري شو در نوازش شعرم كه پر از عطر توست. جاري شو در نيايش آبي قصه ام جاري شو در نگاه مبهوت دفترم.
در خوشه چيني لحظه هاي گم شده ام جاري شو براي فشردن دستهاي منتظرم جاري شو.
جاري شو در فضاي معلق يك اضطراب سبز جاري شو در خزيدن آرام جست و جو.
جاري شو در كرانه ي نيلي واژه ها جاري شو در تبسم سرد آرزو.
جاري شو و مرا ببر تا قامت سحر جاري شو و مرا ببر تا غرفه هاي نور.
جاري شو و رها كنم در خواب عميق عشق جاري شو و صدا كنم از دور هاي دور. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 17:14 توسط زهرا مهمان نواز |
|
|
به چشمانم آموختم به نگاهت خيره نشوند. به دستانم آموختم آرامش را در حرارت دستان تو نجويند. به گام هايم آموختم رد پايت را بهانه نگيرند اما احساس هيچ يك را نياموخت پس در هر روز و هر شب با پلكهاي باز و بسته با هر ذره تنفس در برخورد چهره به چهره ي نگاه ها برايت دلتنگ شد و گريست و سرود و صدايت زد. اي كه در تمامي وجودم پنهان گشته اي ديريست كه در پي ات مي دوم اما هيچگاه نميرسم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 16:29 توسط زهرا مهمان نواز |
|
|
چه زيبا بود آن نخستين سلامت كه چون خرده الماس هاي درخشان بر دستانم پاشيدي. چه زيبا بود آن پرسه زدن هاي پر شور در حوالي اولين نگاهت آري آن شب لبخند را دوست دارم آن شبي را كه برايم دست تكان دادي و همرقص رويا هاي نيليم گشتي. پس با دستانت شعر كاشتم بر هر لحظه هر ديدار هر تبسم هر اشك. شعرهايي از جنس نوازش از جنس پر قوهاي سپيد پس دست در دست تو و پا به پاي تو تا خواب گل سرخ خواهم آمد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 20:14 توسط زهرا مهمان نواز |
|
|
تو بیا تا باز هم فانوس اشک بر شب و ماه نو نازی میکند تا که چشم غرق دریای سکوت در دل شب عزم سازی میکند تو بیا تا باز هم باران عشق قصه پرداز نگاری می شود کز نگاه نیلگونش انتظار قطره قطره یادگاری می شود تو بیا تا باز هم بانوی شمع بر دل کاغذ نیایش میکند با طپش های طلایی می چکد و خیالت را نوازش میکند تو مرا با خود ببر تا بیکران یا جهانی که شقایق ناز کرد کز نگین سرخ لبخندهای او میتوان عاشق شدو پرواز کرد دستهایم را بگیر ای آشنا تا که در شعر سپیدی پا نهم از طلوع صبح پر رویا شوم غصه ها را در دل شب جا نهم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 18:1 توسط زهرا مهمان نواز |
|
|
امروز قلب داغ تابستان روحم را به ياد تو گره ميزند در بلنداي آسمان آبيش به چشمان آبي تو ميرسم و خورشيدي كه هميشه نامم را در روشني به آن شبيه ميكردي. آن روزها كنج درخشان خيال تو بودم. دختري از ديار نور از جنس ستاره ها كه بر مخمل شب هاي تو به خودنمايي مينشست دختري از قصر مهتاب با دو چشم شيشه اي كه گه گاه دلتنگي سرخي غربتش را معنا ميكرد و آينه ي دل تو آن را ميفهميد اما فقط براي لحظه اي. چرا كه آينه بودي و اسير ثانيه هاي مسافر و فارغ از دلبستگي پس بي ترديد با دست يقين سنگ وداع را به ناقوس شيشه اي نگاهم سپردي كه تا هميشه در ملودي اشك غوطه ورباشم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:6 توسط زهرا مهمان نواز |
|
|
نامه ام را پاسخی نگفتی اما باز هم برایت می نویسم پس بخوان که در برگهای بی نشان٬بیصدا سخن می گویمتا آشنایی خلوت پر غوغایم را نبیند٬ بخوان و غمی نداشته باش که هر گاه از این خطوط سردرگم چشم بگیرم چهره را به لبخندی آرایش می دهم و به محیط تکراری نگاهها می پیوندم٬ پس پاسخی بگو تا هوایی برای تنفس داشته باشم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:55 توسط زهرا مهمان نواز |
|
|
كاش ميدانستم چيستي ؟خسته و نا آرام بر افكار پريشانم پرده ميكشم و به تماشاي آلبوم آرزوهايم مي نشينم تا لحظه اي آارام بگيرم اما افسوس كه ذهن آشفته ي وجود رهايم نمي كند چرا كه آرزو ها نيز حقايق تلخ زندگي را برايم تدايي مي سازد. پس اين باربهانه ي نوشتن را بر زندگي مي نهم كه در ميان واژها چون شمعي درخشيد و مرا به خود جلب كرد . زندگي همان واژه ي غريب و آشنايي كه با يادش غرق معنايش مي شوم چرا كه گاه با من و گاه جدا از من است . زندگي همسفر لحظه لحظه ي خاطرات من است همسفري كه داﺌم سكوت اختيار مي كند و مرا به بينهايت مي برد . به اعماق هستي سرك مي كشم و راز زندگي را در صفحات سرنوشت مي جويم . زندگي همان وجود بي پايان است كه بدون انتظار هيچ است . سرش همان شعله ي زرين عشق است كه گرمي و روشنيش هديه ايست از عشق معبود ازلي به موجودات خاكي و افلاكي . آنچه در نگاه اول در زندگي نمايان مي گردد نقطه ي مبهم انتظار و چرا هاي بي نهايت است . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 16:11 توسط زهرا مهمان نواز |
|
|
مرا پاسخي بگو كه بار ديگر ناز خيالت مرهم تنهاييم باشد. گفتند در ديار شب چشم ها به ياد دوست به آسمان خيره ميشوند و سايه ها را در آغوش ميكشند به راستي در سياهي نيمه شب هاي پر سكوت بيدار ميشوي آيا گفتند در دنياي احساس به نيم اشاره اي سخن را ميشنوند به راستي صداي نامرئي ام را از پلك هاي خسته ام ميشنوي آيا گفتند از پشت شيشه هاي دودي هم ميتوان جهاني را روشن نظاره كرد به راستي روشن خواهد بود آيا گفتند دل هاي سنگي هم به اندوه دوست ميشكنند به راستي در غم نبودن من دل شكسته ميشوي آيا گفتند جز سلام مرگ هيچ لحظه اي دشوار نخواهد بود به راستي هجران و انتظار عشق چون مرگ نيست آيا گفتند خضر اميد حيات بخش خشكسال لحظه هاست به راستي عمر متروكم به قطره آوازي زنده ميشود آيا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 17:21 توسط زهرا مهمان نواز |
|
|
گلبرگ هاي احساس را بر چمني از شعر مي نشانم و باغچه اي از موسيقي عشق را به روح مقدست هديه ميكنم. واژه ها در سرودن از تو ميشكفند و از معاني پلي ميبافند كه ميتوان از بلنداي نقره ايش بر آفاق حقايق دست كشيد. آري تو همان پيام آور دوست هستي كه بار ديگر جام الست را به وجود غافلم مينوشاند تا بيدار شوم. و تعبير روشن لحظه هاي مبهمي هستي كه ياريم ميكند تا شفابخشي ايمان را در حماسه ي زندگي نظاره كنم. تو تفسير آبي محبت در قطره بغض پنهان شبي دلگيري كه زخم ترانه هاي خسته را به اميد مداوا ميكند. وجود امن تو از جنس مريم هاي پاكست و چشمه اي از نيايش در آن جاري است كه فضاي متروك انديشه ها را از بستر تشنگي ميرهاند و به تجلي نور ميرساند. پس امروز فرش نيلوفري شبهايم را نذر سجاده ي احساس تو ميكنم كه باز هم با نوازش نگاهي توتياي چشم دلم باشي. اي معلم عاشق روزت مبارك. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:29 توسط زهرا مهمان نواز |
|
|
چون ساغر خيال سراسر بهانه اي هم رد پاي عشقي و هم بي نشانه اي آبيترين ستاره ي شبهاي تار من در بزم عاطفه قلب ترانه اي دنياي پاكيت روح شقايق است در فصل اشتياق همراز لاله اي با عطر ياد تو غرق نوازشم آن ياس آشنا در غاب ژاله اي آيينه ساز اشك و غزل هاي خيس من در چشم وسوسه همرنگ سايه اي با وصف خوبيت نقاش گشته ام در دست واژه ها يك آشيانه اي |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 16:22 توسط زهرا مهمان نواز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|